بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۹۵۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز انداز نگاهت فتنه برق آهنگ میگردد به شوخیهای نازت بزم امکان تنگ میگردد طلسم حیرتی دارد تماشاگاه اسرارت که هرکس میرود هشیارآنچا دنگ میگردد نمیدانم هوا پرورده شوق چه گلزارم که همچون بوی گل رنگم برون رنگ میگردد دل آزاد ما بار تکلف برنمیدارد بر ابن آیینه عکس هرچه باشد زنگ میگردد هوس در حسرت کنج لبی خون میخورد کانجا گریبان میدرد از بس تبسم تنگ میگردد دو عالم خوب و زشت از صافی دل کردهایم انشا قیامت میشود آیینه چون بیرنگ میگردد خزان هوش ما دارد بهار شرم معشوقان در آنجا تا حیا میبالد اینجا رنگ میگردد ندانم مطرب بزمت چه ساغر در نفس دارد که شوق از بیخودی گرد سر آهنگ میگردد به سعی خود نظر کردن دلیل دوری است اینجا شمار گام هر جا جمع شد فرسنگ میگردد محبتپیشهای بیدل مترس از وضع رسوایی که عاشق تشنه خون دو عالم ننگ میگردد