بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۷۴۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عمریست بهچشمم ز نم اشک اثر نیست ای دل تو کجایی که غبارت به نظر نیست محرومی غفلت نظری را چه علاج است خلقیست درین خانه برون در و در نیست وهم آینه خلق به زنگارگرفتهست گر چشمگشایی مژهات پیش نظر نیست طاث همه را در دم شمشیر نشاندهست تا سینه درین معرکه باقیست سپر نیست با لعل بتان سهل مدان دعوی یاقوت کم نیست دم لاف همان را که جگر نیست تشویش تردد مکش از فکر میانش دست تو گر اینخا نشود حلقه کمر نیست بیدردی ما زبر فلک سخت غریب است در خانه دودیم و کسی را مژهتر نیست امید فنا نیز درین بزم فضولیست این شمع در اینجا همه شام است و سحر نیست چون شیشه ساعت به فسونخانه گردون زبر قدم آن خاک نیابی که به سر نیست معیار برومندی این باغ گرفتیم سرها به سر دار رسیدهست ثمر نیست جان و جسد عشق و هوس جمله سراب است کس نیست کند فهم که هستی چقدر نیست ایگرد پر افشان سحر در چه خیالی چین کن زه دامن که گریبان دگر نیست نامحرم پرواز فنایم چه توان کرد چون رنگ پری دارم و سر در ته پر نیست بیدل اگر این است سر و برگ شعورت هرچند به آن جلوه رسی غیر خبر نیست