بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۵۵۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بحر رازم پیچ و تاب فکرگرداب من است شوخی طبع رسا امواج بیتاب من است صاف معنیکرد مستغنی ز درد صورتم چون بط میباطن من عالم آب من است شور شوقم پرده آهنگساز بیخودیست نالهمن چون سپند افسانهخوابمن است در صفای حیرتم محو است نقشکاینات اینکتانگمگشته آغوش مهتاب من است تاکمان وحشتم در قبضه وارستگیست دورگردیها ز مردم تیر پرتاب من است جبههام فرش سجود اهل تسلیم است و بس قامتی در هرکجا خمگشت محراب من است گوشه امنی ز چشم بسته دارم چون حباب گرنظروامیکنم بر خویش سیلاب من است گشت اظهار هنر بیآبروییهای من جوهرم چون آینه رنگ ته آب من است جامی از خمخانه عرفان به دست آوردهام صافگردیدن ز هستی باده ناب من است غفلتم بیدل عیار امتحان هوشهاست همچو محملدامخواب دیگرنخوابمن است