بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۵۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نقاب عارض گلجوش کردهای ما را تو جلوه داری و روپوشکردهای ما را ز خود تهیشدگانگر نه از تو لبریزند دگر برای چه آغوشکردهای ما را خراب میکده عالم خیال توایم چه مشربیکه قدح نوشکردهای ما را نمود ذره طلسم حضور خورشید است کهگفته است فراموش کردهای ما را؟ ز طبع قطره نمیجزمحیط نتوانیافت تو میتراوی اگر جوشکردهای ما را به رنگ آتش یاقوت ما و خاموشی که حکم خون شو و مخروشکردهای ما را اگر به ناله نیرزیم، رخصت آهی نهایم شعله که خاموشکردهای ما را چه بارکلفتیای زندگیکه همچو حباب تمام آبله بر دوشکردهای ما را چوچشم چشمه خورشید حیرتی داریم توای مژه ز چه خسپوشکردهای ما را نوای پرده خاکیم یک قلم بیدل کجاست عبرت اگرگوشکردهای ما را