بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۴۸۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز خود رمیدن دل بسکه شوخیانگیز است چو شبنم آبله ما شرار مهمیز است دماغ منت عشرتکراست زین محفل خوشم که خنده مینای مینمکریز است زجنبش مژه بر ضبط اشک میلرزم که زخمه رگ این ساز نشتر تیز است کدام صبح که شامی نخفته در شغلش صفای طینت امکان کدورتآمیز است هزار سنگ شرر گشت و بال ناز افشاند هنوز سعی گداز من آبروریز است سر هوای اقامت درین چمن مفراز بهوش باش که تیغ گذشتگی تیز است به طبع سنگ فسردن شرار میبندد هوای عالم آسودگی جنونخیز است شکست ظرف حباب از محیط خالی نیست ز خود تهی شده از هر چه هست لبریز است دمیدهایم چو صبح از دم گرفتاری غبار عالم پرواز ما قفسبیز است کباب عافیتی، بگذر از هوس بیدل دبیل صحت بیمار حسن پرهیز است