فرهنگ لغت

بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۲۶۶۱

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

نه اینجا سبحه ره دارد نه زنار تو دیرستان ناز خود پرستی تحیر چشم بند سحرکاری‌ست بهار بی‌نشانی گل به دستی دربغا رمز خورشیدت نشد فاش ابد رفت و همان صبح الستی کسی دیگر چه اندیشد چه فهمد به آیینی‌که نتوان یافت هستی به معراج خیالات تو بیدل بلندیهاست سر در جیب پستی

معنی بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۲۶۶۱ | فرهنگ لغت