بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۲۲۸۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل را به مستی از من و ما ساده میکنم بال صدای جامتر از باده میکنم فکرتعلق جسدم نیست چون نفس عمریست خدمت دل آزاده میکنم جیبی به صد شکفتگی صبح میدرم حسرت نیاز عقل جنون زاده میکنم در رنگ زرد میشکنم گرد خون دل یاقوت میگدازم و بیجاده میکنم جولان شعله عافیتش وقف اخگر است من هم بساط آبله آماده میکنم سیلم، ز بیقراری مجنون من مپرس هر جا که منزلیست غمش جاده میکنم شوق نثار خجلت گوهر نمیکشد نذر خرام او سر افتاده میکنم چشم خیال دوختهام بر طلسم دل آیینه حلقه در نگشاده میکنم گرد شکوه وحشتم از نه فلک گذشت بیدل هنوز یک علم استاده میکنم