بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۲۲۲۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نه گردون بلندی نی زمین پستی خویشم چو شمع از پای تا سر پشت پای هستی خویشم نوا سنج چه مضراب است ساز فرصتم یارب که دارد تا جبین غرق عرق تردستی خویشم نفس هرگام مینا میزند بر سنگ میگوید به این دوری که دارم بیدماغ مستی خویشم ندارم جوهر عزمی که احرام نشان بندم ز یأس آماجگاه ناوک بیشستی خویشم بیاض نسخه دیگر نیامد در کفم بیدل درتن مکتب تحیر خوان خط دستی خویشم