بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۲۱۷۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من درین بحر، نه کشتی نه کدو میآرم چون حباب از بر خود جامه فرو میآرم حرف او میشنوم جلوه او میبینم پیش رو آینهای چند ازو میآرم خم تسلیم ز دوشم چو فلک نتوان برد عمرها شد که در این بزم سبو میآرم بند بندمچونی افسانه دردی دارد تا کنم ناله قیامت به گلو میآرم شرم میآیدم از طوف درش هیچ مپرس عرفی چند به احرام وصو میارم جهتی نیستکه در عالم دل نتوان یافت سوی خود روی نیاز از همه سو میآرم نقش اجناس اشارتکده بیرنگیست این من و ما همه از عالم هو میآرم عمرها شد چو سحر میدهم از یاس به باد جیب چاکی که به امید رفو میآرم تشنهکامی گهر قلزم بیقدری نیست آبرویی که ندارم به سبو میآرم چقدر گردن تسلیم وفا باریک است پیش تیغت سر مو بر سر مو میآرم نخل شمعم که به گل کردن صد رنگ گداز میشوم آب و نگاهی به نمو میآرم چون گل از حاصل این باغ ندارم بیدل غیر پیراهن رنگی که به بو میآرم