بیدق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیدق . [ ب َ دَ ] (معرب، اِ) معرب و مأخوذ از پیاده ٔ فارسی . (ناظم الاطباء). معرب پیادک، پیاده . پیاده ٔ شطرنج را گویند و آن مهره ای باشد از جمله مهره های شطرنج و معرب پیاده است . (برهان ). مهره ٔ پیاده ٔ شطرنج که چون تواند هفت خانه بی مانع پیش رود مبدل بفرزین گردد. (از یادداشت مؤلف ). پیاده ٔ شطرنج . (شرفنامه ٔ منیری ) : بسابیدق که چون خردی پذیرد به آخر منصب فرزین بگیرد. ناصرخسرو. بحرمت تو رخ و اسب و فیل و بیدق ملک همه بخانه ٔ خویشند برقرار و ثبات . سوزنی . شاه شطرنج کفایت را یک بیدق او لعب کمتر زد و اسب و رخ و فرزین نکند. سوزنی . بر عرصه ٔ شطرنج ثنا گفتن تو صدر من سوزنیم بیدق و صاحب شرفان شاه . سوزنی . اختر شد آفتاب امم تا ابد زیاد بیدق برفت شاه کرم تا ابد زیاد. خاقانی . دل که کنون بیدقست باش که فرزین شود چونکه بپایان رسید هفت بیابان او. خاقانی . نه چرخ هست بیدق شطرنج ملک او او شاه نصرت از ید بیضای موسوی . خاقانی . بیدقی مدح شاه میگوید کوکبی وصف ماه میگوید. خاقانی . متی فرزنت یا بیدق . (نفثةالمصدور زیدری ). از سفر بیدق شود فرزین راد وز سفر یابیدیوسف صد مراد. مولوی . شاه را در خانه ٔ بیدق نهد اینچنین باشد عطا کاحمق دهد. مولوی . که افتد که با جاه و تمکین شود چو بیدق که ناگاه فرزین شود. سعدی . که شاه ارچه در عرصه زورآور است چو ضعف آمد از بیدقی کمتر است . سعدی . میکشندم که ترک عشق بگوی میزنندم که بیدق شاهم . سعدی . بیدقی فیلی ستانیدن بیک فرزین خوشست . کاتبی نیشابوری . بینید شده بر سر بیدق مخنثان هیهات دست پیچ شما بادبان کیست . نظام قاری (دیوان البسه ٔ ص ٤٥). ♦ بیدق از هر سو فروکردن ؛ پیاده از هر طرف بحرکت درآوردن . ۩ راه وصول بمطلوب جستجو کردن : چند ازین قصه جستجو کردم بیدق از هر سوئی فروکردم . نظامی . ♦ بیدق افکندن ؛ پیاده بر روی شاه واداشتن . پیاده به مقابلی شاه داشتن : مرا پیلی سزد کورا کنم بند تو شاهی برتو نتوان بیدق افکند. نظامی . ♦ بیدق راندن ؛ به حرکت درآوردن بیدق . بیدق افکندن : تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند عرصه ٔ شطرنج رندان را مجال شاه نیست . حافظ. ◄ راهنما در سفر. علامتی است منصوب در محل بلندی تا شخص مسافر یا سیاح بواسطه ٔ آن هدایت یابد و یا از خطر پرهیزد. (از قاموس کتاب مقدس ). ◄ شخص مجرد. (ناظم الاطباء). ◄ (محرف بیرق ) در تداول عوام بیرق است که درفش و علم باشد. رجوع به بیرق و تاریخ تمدن جرجی زیدان ج ١ ص ١٣٣ و دزی ج ١ ص ١٣٣ شود. ♦ بیدقدار ؛ بیرقدار. علمدار.
بیدق . [ ب َ دَ ] (ع اِ) (الَ ....) حیوانی است کوچکتر از باشه که گنجشکان را صید کند. (از صبح الاعشی ج ٢ ص ٥٨). رجوع به باشه و باشق شود. از پرندگان گوشتخوار از تیره ٔ عقاب و شاهین است رنگ روی پشت جنس نر این پرنده خاکستری و رنگ پشت ماده ٔ آن قهوه ای است اما رنگ شکم هر دو سفید است . دارای نوکی سیاه و عقابی است با پایی زردرنگ و بالهایی بطول ٢٢ سانتیمتر و اکثر در شبه جزیره ٔ بالکان و جنوب روسیه و قفقاز و ارمنستان و آسیای صغیر و شمال غربی ایران بسر میبرد و در فصل زمستان به سوی مصر پرواز مینماید و تغذیه ٔ او از صید گنجشکان تأمین میگردد. (از ذیل لسان العرب چ جدید از مصوبات مجمع لغوی قاهره ).