بیداری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیداری . (حامص ) مقابل سهرو بی خوابی . (از ناظم الاطباء). یقظه مقابل خواب و نوم، سهد. سهاد. یاد. (یادداشت مؤلف ) : حالی است که روح نفسانی اندر آن حال آلتها و حس و حرکت را کار فرماید تا مردم بقصد و اختیار خویش حرکتها میکند و از محسوسات خبر می یابد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). بخواب و به بیداری و رنج و ناز ازین بارگه کس مگردید باز. فردوسی . خوبست مرا کار بهر جا که تو باشی بیداری من با تو خوشست و وسن من . منوچهری . و چون خوابی نیکو دیده آید بی شک دل بگشاید اما پس از بیداری بجز تحیر و تأسف نباشد. (کلیله و دمنه ). از آنکه دیدن رویش بخواب و بیداری همی بداند کآید دریغ و دشوارم . سوزنی . در خواب جلالت تو دیدم در بیداری همان ببینم . خاقانی . امشب سبکتر میزنند این طبل بی هنگام را یا وقت بیداری غلط بوده ست مرغ بام را. سعدی . همه شب به بیداری اختر شمرد. سعدی . آنکه خوابش بهتر از بیداریست آنچنان بد زندگانی مرده به . سعدی . سحر کرشمه ٔ چشمت بخواب میدیدم زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست . حافظ. شب از غمت دارم فغان روز از غمت در زاریم دارم عجب روزو شبی آن خواب و این بیداریم . ؟ (یادداشت مؤلف ). ◄ هشیاری و آگاهی . (ناظم الاطباء). تنبه . هشیار کار خود بودن . انتباه . (یادداشت مؤلف ) : زهی اندر جهانداری و بیداری چو افریدون زهی اندر نکوکاری و هشیاری چو نوشروان . فرخی . رسم بهمن گیر و از نو تازه کن بهمنجنه ای درخت ملک بارت عز و بیداری تنه . منوچهری . مستند مخالفان ز هشیاری تو بخت همه خفته شد ز بیداری تو. منوچهری . از بیداری و حزم و احتیاط این پادشاه ... آن است ... (تاریخ بیهقی ). بوسهل نیکو اندیشه نکرد که این پوشیده نماند و خوارزمشاه از دست بشود و در بیداری و هشیاری چنو نیست بدین آسانی او را برنتوان انداخت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٠). خوانندگان و شنوندگان را از آن بسیار بیداری و فواید حاصل آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٨١). سلیمان را از عزم و بیداری و احتیاط و هشیاری و پیش بینی بر ملک عجب آمد. (تاریخ طبرستان ). ◄ مقابل مستی . هشیاری : گرچه زخود رفته ام از تو نیم بیخبر مستی ارباب عشق غایت بیداریست . عماد. ◄ در اصطلاح صوفیه . عالم صحو را گویند جهت عبودیت . (از کشاف اصطلاحات الفنون ).