بی گنه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی گنه . [ گ ُ ن َه ْ ] (ص مرکب ) مخفف بی گناه . که مرتکب گناه نشده است . بی جرم و بی تقصیر : ز بس غارت و جنگ و آویختن همان بی گنه خیره خون ریختن . فردوسی . برادر ز یک کالبد بود و پشت چنان پرخرد بی گنه را بکشت . فردوسی . نبوده مرا هیچ با تو عتیب مرا بی گنه کرده ای شیب و تیب . عماره . دختران رز گویند که ما بی گنهیم ما تن خویش بدست بنی آدم ندهیم . منوچهری . هم بزیر لگدت همچو هبا کردم بی گنه بودی این جرم چرا کردم . منوچهری . رزبان گفت که این لعبتکان بی گنهند هیچ شک نیست که آبست ز خورشید و مهند. منوچهری . دشمن عاقلان بی گنهند زانکه خود جاهل و گنهکارند. ناصرخسرو. چه کرده ست این بی گنه جانور که در چنگ جنسی چو خود مبتلاست . ناصرخسرو. دل چون دهدت که برستیزی خون دو سه بی گنه بریزی . نظامی . چار سالست کز ستمکاری داردم بی گنه بدین خواری . نظامی . بخون ریختن شد دل انگیخته ز خون چنان بی گنه ریخته . نظامی . که وی در حصاری گریزد بلند رسد کشور بی گنه را گزند. سعدی . نظر کن بر احوال زندانیان که ممکن بود بی گنه در میان . سعدی . ما را که تو بی گنه بکشتی کس نیست که دست پیش دارد. سعدی . بی گنه را بعفو حاجت نیست . ابن یمین . رجوع به بی گناه شود. ◄ معصوم . بری . ♦ بی گنه آزار ؛ مخفف بی گناه آزار : که ملک و دولت ضحاک بی گنه آزار نماند و تا بقیامت بر او بماند رقم . سعدی .