فرهنگ لغت

بی کامی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

بی کامی .(حامص مرکب ) ناکامی . بی مرادی . محرومیت : دل از هم کام و هم شادی گسسته ز بی کامی به تنهایی نشسته . نظامی . ز بی کامی دلم تنهانشین است بسازم گر ترا کام اینچنین است . نظامی . بعمر خویش کسی از تو کام برنگرفت که در شکنجه ٔ بی کامیش نفرسایی . سعدی .

معنی بی کامی | فرهنگ لغت