بی نیازی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی نیازی . (حامص مرکب ) توانگری . بتازیش غنا خوانند. (شرفنامه ٔ منیری ). استغناء و توانگری . (ناظم الاطباء). عدم احتیاج . رفع احتیاج : غنوة، غنیان ؛ بی نیازی . (منتهی الارب ). غناء. غنی . مغناة. استغناء. (از یادداشت مؤلف ) : نهفته جز این نیز دارم بسی مرا بی نیازی ست از هر کسی . فردوسی . چو لشکر سراسر شد آراسته بدان بی نیازی شد از خواسته . فردوسی . بدو گفت چون سرفرازی بود همه آرزو بی نیازی بود. فردوسی . سوی شهر بی نیازی ره بپرس چند گردی کوروار اندر ضلال . ناصرخسرو. بدین تهاون که بر ایشان کرد و بی نیازی که از ایشان نمود همگان بصورت ملازمت کنند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٦٧). شاه بی بخشش آفت سپه است بی نیازی سپاه ذل شه است . سنایی . آنکه تا شد برسریر بی نیازی متکی شد سریر جود او تکیه گه اهل نیاز. سوزنی . نیاز آورد هر که یکروز پیشش بماند همه عمر در بی نیازی . سوزنی . گرچه در مدت چل سال تمام بی نیازی بدم از نان اسد. خاقانی . ◄ صفت استغنای خدا : به بی نیازی ایزد اگر خورم سوگند که نیست همچو منی شاعر سخن پرداز. سوزنی . ساقی به بی نیازی یزدان که می بده تا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنی . حافظ.