بگشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بگشتن . [ ب ِ گ َ ت َ ] (مص ) تغییر کردن . دیگرگون شدن . امتقاع ؛ بگشتن رنگ روی . بگشتن رنگ، مزه، طعم، بوی، خوی، سرکه و جزآن، تغییر کردن : از خشم گونه ٔ او بگشت : گلگون رخت چو شست بهار از وی بگذشت گل بگشت ز گلگونی . ناصرخسرو (تعلیقات دیوان ص ٦٧٦). ♦ از حال بگشتن ؛ تغیر. (زوزنی ). تغییر یافتن : هرچه جوهر و سیم و مشگ بود از حال بگشته بود. (مجمل التواریخ ). رجوع به گشتن شود. ◄ گردش کردن . دور زدن : بگشت از برش چرخ سالی چهل پر از هوش مغز و پر از داد دل . فردوسی . زان مثل کار من بگشت و بتافت که کسی شال جست و دیبا یافت . عنصری . ♦ بگشتن از؛ عدول کردن از. میل کردن از. انعدال . انحراف . تحرف . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بازگشتن . مراجعت کردن : خربزه پیش وی نهاد اشن وز براو بگشت حالی شاد. غضایری رازی . ◄ زوال . زویل . (تاج المصادر بیهقی ). زوال . (ترجمان القرآن ). ◄ سیاحت کردن .گردیدن . تفرج کردن . ◄ صد. (تاج المصادر بیهقی ). صدود. ◄ حَید. (ترجمان القرآن ) (تاج المصادر بیهقی ). مَحید. (تاج المصادر بیهقی ). حیدوده . (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ).