بکم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بکم . [ ب َ ک َ ] (اِ) بگم . بقم . چوبی سرخ که رنگرزان بدان چیزها رنگ کنند و بقم معرب آنست . (برهان ). بقم و چوبی سرخ که در رنگرزی بکار برند. (ناظم الاطباء). چوب سرخ که پشم و ابریشم بدان رنگ کنند، بقم معرب آن . (رشیدی ) (از جهانگیری ). بقم . (سروری ) (از انجمن آرا). و رجوع به بگم و بقم شود : هرکه در دنیا شود قانع به کم سرخ رو باشد بعقبی چون بکم . فرزدق (از رشیدی ) (از انجمن آرا) (از جهانگیری ).
بکم . [ ب ُ ] (ع ص ) ج ِ اَبکم . (از منتهی الارب ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ٢١) (ناظم الاطباء). گنگ . (غیاث ). بُکمان . رجوع به بکمان شود. ♦ صم و بکم ؛ کران و لالان (گنگان ) : صم بکم عمی فهم لایرجعون . (قرآن ١٨/٢)؛ آنان کر و کورند و از ضلالت خود باز نمیگردند... صم بکم عمی فهم لایعقلون . (قرآن ١٧١/٢)؛ آنها کر و گنگ و کورند [ کفار ] چه عقل خود را بکار نمی برند. من ندانم خیر الا خیر او صم و بکم و عمی من از غیر او. مولوی . زبان بریده بکنجی نشسته صم بکم به ازکسی که نباشد زبانش اندر حکم . (گلستان ). به تهدید اگر برکشد تیغ حکم بمانند کرّوبیان صم و بکم . (بوستان ). و رجوع به صم شود.
بکم . [ ب َ ] (ع مص و حامص ) گنگی یا عجز بیان و بلاهت . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از غیاث ). بَکامة. (منتهی الارب ). ورجوع به بکامة شود. ◄ گنگ و کر و کور پیدا شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ گنگی و کری و کوری مادرزاد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).