بکسمات
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بکسمات . [ ب َ س َ ] (اِ) بقسمات . نوعی از نان روغنی باشد که روی آن را مربعمربع بریده بپزند و بیشتر مسافران بجهت توشه ٔ راه بردارند. (برهان ) (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا). نوعی از نان که مربع پزند و در ریسمان کشند و مسافران بجهت توشه بردارند. (رشیدی )(از جهانگیری ) (از هفت قلزم ) (از آنندراج ). نان سوخاری . (یادداشت مؤلف ). توشه ایست که از آرد و دوغ پزند. (شرفنامه ٔ منیری ) (از مؤید الفضلاء) : تو ز بکسمات و حلوا بجمازه بند محمل که بدین جمازه بتوان سفرحجاز کردن . بسحاق اطعمه (از جهانگیری ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا). عصرها باید که تا بسحاق حلّاجی دگر مادح حلوا شود یا مدح خوان بکسمات . بسحاق اطعمه . در کلیچه یک زمان سرگشته ام یک نفس در بکسمات آغشته ام . بسحاق اطعمه .