بکام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بکام . [ ب ِ ] (ص مرکب ) مقابل ناکام : بر تو موکلند بدین دام روز و شب بایدت باز داد بناکام یا بکام . ناصرخسرو. ♦ بکام بودن ؛ حاصل بودن . بر مراد بودن : گل در بر و می در کف و معشوق بکامست سلطان جهانم بچنین روز غلامست . حافظ. ♦ بکام حاسدان گشتن ؛ بمیل، بنفع حاسدان گردیدن . بدبخت و بیچاره شدن : یا بدست آریم سرّی یا برافشانیم سر یا بکام حاسدان گردیم یا سلطان شویم . سنایی . ♦ بکام خود کردن ؛ بدهان خود فرو بردن . بمجاز بمیل خود پرورش دادن : آنکه دیوش بکام خود نکند نیک شد هیچ نیک بد کند. نظامی (ملحقات ص ٣١٣). ♦ بکام داشتن ؛ در دهان داشتن . در اختیار داشتن : خیز و مبوی ار بدست داری سنبل خیز و منوش ار بکام داری ساغر. قاآنی . ♦ بکام دشمن دیدن ؛ برحسب مدعا و آرزوی وی دیدن . بیچاره و بدبخت دیدن : خود را بکام دشمن خود دید هر که او با دوستان تغافل دشمن نواز کرد. نظیری (از آنندراج ). و رجوع به مجموعه ٔ مترادفات ص ١١٥ و کلمه ٔ کام شود. ♦ بکام دل رسیدن ؛ فائز شدن . فلاح حاصل کردن . نجاح حاصل کردن . کامیاب شدن . توفیق یافتن . موفق شدن . کامران شدن . کامروا شدن . ♦ بکام رسانیدن ؛ به مراد نایل کردن . به مقصود رسانیدن . ♦ بکام عدو زیستن ؛ در بدبختی و بیچارگی زیستن : نشنودی آن مثل که زند عامه مردن به از بکام عدو زسته . ناصرخسرو. ♦ بکام کشیدن ؛ در کام ریختن . (از آنندراج ) : بنام تو صد شهد شکر چشند حلاوت بکام تو کی درکشند. ظهوری (از آنندراج ).