بکار بودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بکار بودن . [ ب ِ دَ ] (مص مرکب ) لازم بودن . ضرور بودن . مصرف داشتن : مرا مرد بکار است خاصه شما. (تاریخ سیستان ). دست فرا کردند اندر اوانی فروختن ... بناها ساختن و استران خریدن و ستوران که آن هیچ بکار نبود. (تاریخ سیستان ). و دیگر اندر نفقات که بکار نبود و عطیتهاء بی معنی . (تاریخ سیستان ). ◄ پابرجا بودن : تدبیر باید ساخت بزودی اگر این ولایت بکار است که هر روز شرش زیادت است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ٤٣٠). ◄ بکار آمدن : ز بهر رسم همی نیزه را سنان دارد و گرنه نیزه ٔ او را بکار نیست سنان . فرخی .