بک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ) (اِ.)<BR>۱- قورباغه، وزغ.<BR>۲- گریزگاه.<BR>۳- جنگل، بیشه.<BR>۴- دشت غیر مزروع.<BR>۵- خیار دشتی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بُ) (اِ.) ۱- نوعی کوزه دهن تنگ که گردنش کوتاه و شکمش پهن و گرد است، تنگ. ۲- نوعی غلیان سفالین، غلیان بک. غلیان بک: نوعی غلیان سفالی.
(بِ) (اِ.) انگشت، زغال، زگال.
(بَ) [ انگ. ] (اِ.) در فوتبال به بازیکنان مدافع گفته میشود که جلویِ دروازه بان و پشت سر بازی کنان دیگر قرار دارند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بک . [ ب َ ] (ترکی، اِ) مخفف بیک است بمعنی بزرگ، نظیر بیک و بیوک که بمعنی بزرگ باشد و در آخر اسماء ترکی درآید بجهت تعظیم و تکریم وردیف خان باشد. (یادداشت مؤلف ). این کلمه را که بعضی بخطا بیک نویسند لقب کسانی بوده است که پایه ٔ آنان پایین مرتبه ٔ پاشا بوده است و کلمه ٔ اتابک نیز ترکیبی است از اتا بمعنی پدر و بک بمعنی بزرگ یا بزرگتر. اصل این کلمه ٔ بک مخفف بیوک است بمعنی بزرگ و کبیر. (از النقود ص ١٣٦). و رجوع به بیگ شود : سالار بک ای در صف احرار دلیر دست تو گه جود و سخا کردن چیر. سوزنی . بوالبشر کو علم الاسما بک است صد هزاران علمش اندر هر رگ است . (مثنوی ). چون قدم با شاه و بابک میزنی چون مگس را در هوا رگ میزنی . (مثنوی ).
بک . [ ب َ ] (انگلیسی، اِ) پشت . دوتن [ بک راست، بک چپ ] از یازده تن بازیکنان فوتبال که در خط دفاع قرار دارند وظیفه ٔ آنان حفظ دروازه بان گُلِر از حملات دسته ٔ مخالف است .
بک . [ ب َ ] (اِخ ) نام شهری است در ماوراءالنهر. (برهان ) (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
غوک، قورباغه، وزغ گریزگاه بیشه، جنگل، درختزار