بژم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بژم . [ ب َ ] (اِ) شبنم . (برهان ) (ناظم الاطباء). بشم . بمعنی شبنم است که بشک هم گویند. (فرهنگ شعوری ). شبنم و بخار بامداد که روی زمین را بپوشد. گفته اند صحیح نِزْم است بکسر نون و زای تازی که بشک نیز گویند. (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). بَشْک . بشم . صقیع. (برهان ). و رجوع به بَشْک و بشم شود.
بژم . [ ب َ ] (اِ) پژم . پژ. رجوع به پژ و پَژْم شود. این کلمه مزید مؤخر امکنه آید مانند: بیرون بژم، میان بژم، کوه بژم، کیوان بژم، کوهستان دوبژم، و مزید مقدم : بژم عباس کوتی و بژم موسی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).