بچشم کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بچشم کردن . [ ب ِ چ َ / چ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بچشم آوردن . اعتنا به شأن چیزی کردن . (آنندراج ). وقع و وقارنهادن . (غیاث اللغات ). نشان کردن . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ◄ برگزیدن . انتخاب کردن . انتخاب نمودن . (ناظم الاطباء). در نظرگرفتن : ما را بچشم کرد که تا صید او شدیم زان پس بچشم رحمت برما نظرنکرد. خاقانی . جام جم خویش را بچشم کند چون درآید بچشم جانانه . طغرا. بچشم کرده ام ابروی ماه سیمائی خیال سبز خطی نقش بسته ام جائی . حافظ. ◄ تند و تیز نگریستن . چشم زده کردن . چشم زخم رسانیدن . (برهان قاطع). شقذ. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). چشم زدن و رجوع به چشم شود.