بوم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) جغد.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (اِ.) ۱- سرزمین، ناحیه. ۲- زمین شیار نکرده. ۳- جا، مقام. ۴- سرشت، طبیعت. ۵- پارچه قاب گرفتهای که روی آن نقاشی کنند. ۶- زمینه پارچه زردوزی شده.
(اِ.) جغد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بوم . (ع اِ) جغد و آن پرنده ای است که به نحوست اشتهار دارد. و بعضی گویند بوم پرنده ای است از جنس جغد، لیکن بسیار بزرگ و سر و گوش و چشمهای او بگربه میماند و شبها شکار کند و روزها پرواز نتواند کرد مگر چند قدمی . و بعضی گویند به این معنی، عربی است . (برهان ) (آنندراج ). بوم و بومة. جغد. ومذکر و مؤنث در وی یکسان است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). جغد. بوف . (فرهنگ فارسی معین ) : گاو مسکین ز کید دمنه چه دید وز بد زاغ بوم را چه رسید. رودکی . چو کلاژه همه دزدند و رباینده چو خاد شوم چون بوم و بدآغال چو دمنه همه سال . معروفی . همواره پر از پیخ است آن چشم فژاگن گویی که دو بوم آنجا بر خانه گرفته است . عماره . هرآن کس را که باشد راهبر بوم نبیند جز که ویرانی بر و بوم . ناصرخسرو. گر ز خورشید بوم بی نیروست از پی ضعف خود نه از پی اوست . سنایی . تو ز آشیانه باز سپید خاسته ای ز بازخانه نپرد بهیچ حالی بوم . سوزنی . خاقانیا ز گیتی چون جویی آشنایی خواهی ز بوم و کرکس توسایه ٔ همایی . خاقانی . و بوم اعتقاد ایشان که در ظلمت کفر، بصدای بدعت، نوحه میکرد در دام اسلام افکند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٤٨). ماری تو که هر کرا ببینی بزنی یا بوم که هر کجا نشینی بکنی . سعدی . کس نیاید بزیر سایه ٔ بوم ور همای از جهان شود معدوم . سعدی .
بوم . (اِ) زمین شیارنکرده . (برهان ). زمین غیرآبادان و ناکاشته . (رشیدی ). زمین شیارنکرده و ناکاشته . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). مقابل مرز. (فرهنگ فارسی معین ). زمین شیارنکرده و غیرآبادان و ناکاشته . ضد مرز که زمین کاشته ٔ زراعت کرده را گویند و رشیدی گفته که بوم زمین کاشته و مرز و کنارهای آن که قدری بلند کرده اند و این بیت حکیم سنائی در حدیقه شامل هر دو معنی است که گفته : کشوری را که عدل عام ندید بوم در بومش ایچ بام ندید. (آنندراج ) (از انجمن آرا). و تحقیق آن است که بوم میان زمین کاشته و مرز کناره های آن ... وپاکیزه بوم ؛ از جای پاک و از خاک پاکیزه . (رشیدی ). ضد مرز. (ناظم الاطباء). ◄ سرشت و طبیعت . (برهان ) (فرهنگ فارسی معین ). در فرهنگ بمعنی سرشت و خو گفته، مستند به شعر سعدی : مصراع : «شنیدم که مردیست پاکیزه بوم » و در این تأمل است . (از رشیدی ). سرشت وطبیعت و خوی . (ناظم الاطباء). بمعنی سرشت و طبیعت نیز آمده چنانکه گویند پاکیزه بوم ؛ یعنی از خاک پاک و خوش سرشت چنانکه شیخ سعدی گفته : شنیدم که مردیست پاکیزه بوم شناسا و رهبر دراقصای روم . (آنندراج ). گرت بیخ اخلاص در بوم نیست از این در کسی جز تو محروم نیست . سعدی . ◄ سرزمین . ناحیه . (فرهنگ فارسی معین ). در اوستا «بومی »، سانسکریت «بهومی »، پارسی باستان «بوم »، پهلوی «بوم »، بمعنی سرزمین آمده . سنایی غزنوی به دو معنی آورده . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). شهر و بلاد. (ناظم الاطباء): سپاهی پر از جاثلیقان روم که پیدا نبود از پی اسب بوم . فردوسی . اگر آگهی یابد آن مرد شوم برانگیزد آتش ز آباد بوم . فردوسی . بفرمود تا قیصر روم را بیارند سالار آن بوم را. فردوسی . مدار او را به بوم ماه آباد سوی مروش گسی کن با دل شاد. (ویس و رامین ). فرستادش بهدیه مال بی مر پذیرفتش خراج بوم خاور. (ویس و رامین ). ز خاور همی آمد این آن ز روم بسی یافته رنج و پیموده بوم . اسدی . در این بام گردان و این بوم ساکن ببین صنعت و حکمت غیب دان را. ناصرخسرو. دل خزینه ٔ تست شاید کاندر او از بهر وی بام و بوم از علم سازی وز خرد پرهون کنی . ناصرخسرو. بوم چالندرست مرتع من مار و رنگم دراین نقاب و ثغور. مسعودسعد (دیوان چ رشیدیاسمی ص ٢٦٨). نظیر تو ز کریمان دهر پیدا نیست بهیچ شهر و نواحی بهیچ برزن و بوم . سوزنی . مناز عیش که نامردی است طبع جهان مخور کرفس که پر کژدم است بوم و سرا. خاقانی . ازنرم دلان ملک آن بوم بود آهن آبدار چون موم . نظامی . ره پیش گرفت پیر مظلوم آشفته دوید تا بدان بوم . نظامی . از اثر خاک تو مشکین غبار پیکر آن بوم شده مشک بار. نظامی . دگرکین مینگیز در هیچ بوم سر کینه خواهان مکش سوی روم . نظامی . در این بوم حاتم شناسی مگر که فرخنده رویست و نیکوسیر. سعدی . شنیدند بازارگانان خبر که ظلم است در بوم آن بی هنر. سعدی . ♦ بوم و بار : که تا بوم و بار است فرزند تو بزرگان که باشند پیوند تو. فردوسی . ♦ بوم و بر ؛ سرزمین . (آنندراج ) : همش پادشاهی است هم تخت و گاه همش گنج و هم بوم و بر هم سپاه . فردوسی . گر ایدون که رستم بود پیشرو نماند بر این بوم و بر خار و خو. فردوسی . بر آن بوم و بر کان نه آباد بود تبه بود ویران ز بیداد بود. فردوسی . بر این بوم و بر هر کس از راستان زند بی وفا را از او داستان . اسدی . بر خاک فکن قطره ای از آب دو لعل تا بوم و بر زمانه جان آرد بار. سعدی . سبزه ٔ عیش ز بوم و بر هجران مطلب نیشکر حاصل مصر است ز کنعان مطلب . نظیری نیشابوری (از آنندراج ). ♦ بوم و رست : بباید کنون دل ز تیمار شست به ایران نمانم بر و بوم و رست . فردوسی . بدان بوم و رست آتش اندرزنم زبرشان همه سنگ بر سرزنم . فردوسی . بخورشید و دین بتان نخست بگور و پی آدم و بوم و رست . اسدی . و با کلمات پاک و پاکیزه و بر، بصورت پاک بوم، پاکیزه بوم، بر و بوم و مرز و بوم آمده است . رجوع به هر یک از کلمات فوق شود. ◄ قلعه و حصار. (ناظم الاطباء) : شد آراسته پاک دیوار بوم همه مصر شد همچو دیبای روم . (یوسف و زلیخا). ◄ جایی که در آن کسی زندگی میکند. (ناظم الاطباء). ◄ جا و مقام و منزل و مأوا. (برهان ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ زمینه ٔ آماده شده اعم از پارچه و غیره که بر روی آن نقاشی کنند. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ بوم طلا ؛ زمینه ٔ طلاکاری پارچه ٔ زری دوزی شده . (ناظم الاطباء). معنی ترکیبی آن زمین زرد و در قماشهای زربفت و غیره، چیزی نقاشی کرده و کوفت ته نشان نموده که زمین آن طلایی باشد. (آنندراج ) (از غیاث ). ◄ زمینه ٔ کتاب . زمینه ٔ کاغذ : گزارنده ٔ نقش دیبای روم کند نقش دیباچه را مشک بوم . نظامی . ◄ متن . مقابل حاشیه . (یادداشت بخط مؤلف ). زمینه ٔ پارچه ٔ زردوزی شده . (فرهنگ فارسی معین ) : سرش ماه زرین و بومش بنفش بزر بافته پرنیانی درفش . فردوسی . بر آن تخت فرشی ز دیبای روم همه پیکرش گوهر و زرْش بوم . فردوسی . بیابید از این مایه دیبای روم که پیکر بریشم بود زرْش بوم . فردوسی . در و دیوار و بوم آسمانه نگاریده به نقش چینیانه . (ویس و رامین ). هنوز آن هر دو از مادر نزاده نه تخم هر دو در بوم اوفتاده . (ویس و رامین ). ز خار است دیوار و بوم از رخام در او کوشکی یکسر از سیم خام . اسدی . ◄ در اصطلاح بنایان، گچ بوم گچ ِ نه شل و نه سفت سفت . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ گلوله ٔ خمیر برای نان یا رشته و جز آن : دو تا بوم رشته برید. (یادداشت بخط مؤلف ).
مترادف و متضاد واژهدان
بوف، جغد، کنگر، کوف زمین، سرزمین، قلمرو، ناحیه زمینه، متن تابلو جا، ماوا، مقام، مکان سرشت، طبیعت، طینت، فطرت، نهاد