بولهب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بولهب . [ ل َ هََ ] (اِخ ) ابولهب : تبت یدا امامک روزی هزار بار کاین فعل از وی آمد نامد ز بولهب . ناصرخسرو. بولهب با زن به پیشت میرود ای ناصبی بنگر آنک زنْش را در گردن افکنده کنب . ناصرخسرو. از مصاف بولهب فعلان نپیچانم عنان چون رکاب مصطفی شد ملجاء و منجای من . خاقانی . سحر حلال من چو خرافات خود نهند آری یکی است بولهب و بوترابشان . خاقانی . احمد که سرآمد عرب بود هم خسته ٔ خار بولهب بود. نظامی . و رجوع به ابولهب شود. ♦ بولهبان وقت ؛ کنایه از مخالفان و مستبدان و منکران دلایل معقول و منقول و محسوس . (ناظم الاطباء).