بول
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ ع. ] (اِ.) پیشاب، ادرار، شاش.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] (اِ.) پیشاب، ادرار، شاش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بول . [ ب َ ] (ع مص ) کمیز انداختن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). کمیز انداختن و شاش کردن . (ناظم الاطباء). کمیز انداختن و شاشیدن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ جاری شدن آب و مانند آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ شکافته شدن . (آنندراج ).
بول . [ ب َ ] (ع اِ) کمیز. ج، ابوال . (منتهی الارب ). آبی که از کلیه ها ترابد و در مثانه جمع گردد و بطور طبیعی دفع شود. ج، ابوال . (از اقرب الموارد). شاش . و فارسیان با لفظ کردن بمعنی شاشیدن استعمال نمایند. (آنندراج ). کمیز و شاش . ج، ابوال .(مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). شاشه . (غیاث ). پیشاب .کمیز. شاش . ادرار. (فرهنگ فارسی معین ) : آن مگس بر برگ کاه و بول خر همچو کشتیبان همی افراشت سر. مولوی . جام می مستی شیخ است ای فلیو کاندر او دردی نگنجد بول دیو. مولوی . چو بام بلندش کند خودپرست کند بول و خاشاک بربام بر. سعدی . ♦ بول ابیض ؛ بول که برنگ کاغذ باشد. بول که برنگ بلور باشد. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ بول الدم ؛ که آنچه بیرون آید [بجای شاش ] خون بود. (بحر الجواهر). بول که خون با آن خارج شود. ♦ بول الدموی ؛ هو المختلط بالدم . (بحر الجواهر). بول بخون آمیخته . ♦ بول الیرقانی ؛ هوالاحمر الضارب الی السودا و الصفرة. (بحر الجواهر). ♦ امثال : بول و قولش یکی است . ◄ ولد.(منتهی الارب ). فرزند. (آنندراج ). ولد و پسر. (ناظم الاطباء). ◄ عدد بسیار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
واژگان فارسی سره واژهدان
گمیز، پیشاب