بوق زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بوق زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) از عالم سرنا زدن و نای زدن . (آنندراج ). نواختن بوق . (فرهنگ فارسی معین ) : چون بوق زدن باشد در گاه هزیمت مردی که جوانی کند اندر گه پیری . (از قابوسنامه ). در هزیمت چون زنی بوق ار بجایستت خرد ورنه مجنونی چرا می پای کوبی در سرب . ناصرخسرو. تو نیز اندر هزیمت بوق می زن ز جاهی خیمه بر عیوق می زن . نظامی . ◄ کنایه از گوز دادن . (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ).