بوق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- نای، نای بزرگ.<BR>۲- دستگاهی در وسایل نقلیه که با به صدا درآوردن آن به دیگران اخطار میدهند.<BR>۳- نوعی از شیپور کوتاه که شکارچیان برای راندن شکار از محلی به محل دیگر به کار برند، نفیر.<BR>۴- صدای ممتد یا مقطع سوت مانندی که از گوشی تلفن شنیده میشود.<BR>۵- میوة خشکی شبیه قیف که از یک طرف میشکافد.<BR>۶- (عا.) کنایه از: آدم ابله و خونسرد. ؛ ~زدن در هزیمت کار احمقانه کردن. ؛ ~ سحر صبح بسیار زود، هنگام سحر. ؛ ~ سگ دیر وقت شب، نزدیک سحر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) ۱- نای، نای بزرگ. ۲- دستگاهی در وسایل نقلیه که با به صدا درآوردن آن به دیگران اخطار میدهند. ۳- نوعی از شیپور کوتاه که شکارچیان برای راندن شکار از محلی به محل دیگر به کار برند، نفیر. ۴- صدای ممتد یا مقطع سوت مانندی که از گوشی تلفن شنیده میشود. ۵- میوه خشکی شبیه قیف که از یک طرف میشکافد. ۶- (عا.) کنایه از: آدم ابله و خونسرد. ؛ ~زدن در هزیمت کار احمقانه کردن. ؛ ~ سحر صبح بسیار زود، هنگام سحر. ؛ ~ سگ دیر وقت شب، نزدیک سحر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بوق . (ع اِ) سفیدمهره باشد و آن چیزی است که حمامها و آسیاها و هنگامه ها نوازند. (برهان ). نای است بزرگ که نوازند. ج، ابواق و بیقان . نای مانندی که آسیابانان دمند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (المنجد). صور. (مهذب الاسماء). کرنای . (دهار). شبور. (دهار). بوری . (زمخشری ). ازعربی، از لاتینی «بوکسینا» (صور، نفیر) و «تفس ». (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). چیزی باشد از مس مانند شهنایی که از آن آواز مهیب و مکروه برمیآید و بهندی بهیر گویند و آنچه در برهان نوشته که بوق، نام مهره ٔ سفید است که بهندی سنگهه گویند، درست نیست . (غیاث ). چیزی است مجوف مستطیل که در آن دمند و نوازند. ج، ابواق، بیقان و بوقات . و منه : زمر النصاری زمرت فی البوق . (از اقرب الموارد). بوغ . معرب لاتینی بوکسینا. صور. نفیر. یکی از آلات ذوات النفخ . نوع قدیمی آن از شاخ بوده و بعد آنرا از استخوان و فلز ساختند و آن برای تقویت صدای شخص نیز بهنگام مکالمه از مسافت دور بکار برند. نفیر. ج، ابواق، بوقات . (فرهنگ فارسی معین ) : و مال این ناحیت سپیدمهره است که آنرا چون بوق بزنند. (حدودالعالم ). رفت برون میر رسیده فرم پخچ شده بوق و دریده علم . منجیک . چنین گفت کآمد سپهدار طوس یکی لشکر آورد با بوق و کوس . فردوسی . به پیش سپاه اندرون بوق و کوس درفش از پس پشت گودرز و طوس . فردوسی . چو آمد بگوش اندرش کرنای دم بوق و آوای هندی درای . فردوسی . بدین طرب همه شب دوش تا سپیده ٔ بام همی ز کوس غریو آمد و ز بوق شغب . فرخی . ز بانگ بوق و هول کوس هزمان درافتد زلزله در هفت کشور. عنصری . بامداد برنشست، کوسها فروکوفتند و بوقها دمیدند. (تاریخ بیهقی ). و بوق بزدند و آهنگ ری کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨). در هزیمت چون زنی بوق ار بجایستت خرد ورنه مجنونی چرا می پای کوبی در سرب . ناصرخسرو. جهان در جهان لشکر آراسته ز بوق و دهل بانگ برخاسته . نظامی . ♦ بوق اتومبیل ؛ نوعی بوق مغناطیسی است که در اتومبیلها از آن استفاده کنند. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ امثال : بوق روی حمام است ؛ هر کس حمامی را خرد بوق حمام نیز ازاوست . (امثال و حکم ). تا بوق سگ بیدار بودن ؛ تا نزدیک بامداد بیدار بودن . (امثال و حکم ). بوق زدن در هزیمت ؛ گویا بوق به نشانه ٔ پیروزی و ظفر میزده اند. (امثال و حکم ). حمام ده را به بوق چه، حکاک را بقم آباد چه کار . ◄ به استعاره، شرم مرد. (یادداشت بخطمرحوم دهخدا) : پست نشسته تو در قبا و من اینجا کرده رخم چون رکوک بوق چو آهن . پسر رامی (یادداشت بخط مؤلف ). زن پار او چون بیابد بوق سر ز شادی کشد سوی عیوق . منجیک (از لغت فرس ص ٤١٩). ◄ چادر بزرگی که رختخواب در آن پیچند. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین ).
بوق . [ ب َ ] (ع مص ) بدی و خصومت آوردن . ◄ رسیدن قوم را داهیه ٔ سختی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). داهیه به کسی رسیدن . (المصادر زوزنی ). ◄ دزدیدن مال . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ پیدا شدن از غیب : باق بک ؛ پیدا شد بر تو از غیب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ یورش کردن و به ستم کشتن : باق القوم علیه ؛ یورش کردند و به ستم کشتند او را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ فراز کردن : باق به ؛ فراز کرد وی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ تباه و هلاک شدن مال . ◄ ستم کردن کسی بر کسی . ◄ درآمدن بر قومی بی اجازت ایشان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
بوق . (ع اِ) باطل و دروغ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع به بوقه شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
کرنا
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی