بوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) [ معر. ] گیاهی که از آن شیاف سازند و سابقاً آن را از «دربند» میآوردند و بوش دربندی میگفتند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.)۱ - کرّ و فر. ۲- خودنمایی، خودآرایی.
(بُ وِ) [ په. ] (اِمص.) ۱- بودن، کون. ۲- وجود هستی. ۳- تقدیر، سرنوشت.
[ فر. ] (اِ.) قطعه استوانهای تو خالی که میله یا محوری در آن میچرخد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بوش . [ ب ُ ] (اِخ ) ژروم اکن معروف به ژروم بوش . نقاش هلندی (و. بوالودوک حدود ١٤٥٠ / ١٤٦٠ م . ف . ١٥١٦م .). وی موضوعات تخیلی یا سمبولیک را با تخیلی عجیب نمایش داده . از آثار او: «ارابه ٔ یونجه » و «وسوسه ٔ سنت آنتوان » را باید نام برد. (فرهنگ فارسی معین ).
بوش . (اِ) شیافی باشد که از دربند می آورند و آنرا بوش دربندی میخوانند. گویند آن رستنی باشد که در ملک ارش بهم میرسد. و آنرا می کوبند و شیاف ساخته می آورند. سرد و خشک است در اول، ورمهای گرم را نافع باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء). گیاهی که از آن شیاف سازند و در سابق آنرا از «دربند» می آوردند و بوش دربندی می گفتند. (فرهنگ فارسی معین ).
بوش . [ ب َ ] (ع مص ) فریاد کردن و صیحه زدن . (از ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). ◄ قصد کردن کسی را به چیزی . (از ناظم الاطباء).