بوسه زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بوسه زدن . [ س َ / س ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) بوسیدن . ماچ کردن . (فرهنگ فارسی معین ). بوسیدن . (ناظم الاطباء) : از لبت یک بوسه نتوان زد به تیر کز سر کین تیر مژگان میزنی . عطار. اگر بوسه بر خاک مردان زنی بمردی که پیش آیدت روشنی . سعدی . ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس . حافظ. ♦ از دور بوسه زدن ؛ کنایه از نهایت ادب و تعظیم . (غیاث ). مبالغه در ادب و تعظیم . (آنندراج ) : روی نگار در نظرم جلوه مینمود وز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم . حافظ. ♦ بوسه به لب خویش زدن ؛ در اصطلاح کشتی گیران، آن است که دست ببازوی خود زنند وآواز برکشند و دست در دست حریف کرده بزور روند. (غیاث ). حالتی است که کشتی گیر در اول کشتی گرفتن دستی ببازوی خویش میزند و آوازی که آنرا مچ مچه گویند، برکشد و بعد از آن دست حریف گرفته زور زند. (آنندراج ) : بوسه ای زد به لب خویش دگر مستانه رفتم از کار از این کش زدن مردانه . میرنجات (از آنندراج ). ♦ امثال : از ناعلاجی بوسه بر ...ن خر زنند . برای مصلحت بوسه به دم خر زنند . رجوع به امثال وحکم شود.