بوزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بوزه . [ زَ / زِ ] (اِ) شرابی باشد که از آرد برنج و ارزن و جو سازند و در ماوراءالنهر و هندوستان بسیار خورند. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (آنندراج ). شراب برنج . (رشیدی ). اسم مرز است که بعربی فقاع نامند. (فهرست مخزن الادویه ) : چنان باشد سخن در جان جاهل چو درریزی به خم بوزه ارزن . ناصرخسرو. ز نور عقل کل عقلم چنان تنگ آمد و خیره کز آن معزول گشت افیون و بنگ و بوزه و شیره . مولوی (از آنندراج ). گر از بوزه خانه رسد بوزه کم چو بوزه کف خویش ساید بهم . ملاطغرا (از آنندراج ). ◄ تنه ٔ درخت . (برهان ) (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ). تنه ٔ درخت که نرد نیز گویند. (رشیدی ) (جهانگیری ). رجوع به بوز شود.