بوزده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بوزده . [ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) بوگرفته . بوی بد گرفته . آلوده شدن بچیزهای بدبو: علف بوزده را گوسفند نمیخورد. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ بوزده بودن زخم ؛ ناسور شدن زخم از رسیدن بوی مشک و مانند آن . (آنندراج ) : باز دارم بتن از تیر نگاهی زخمی باز زخم کهنم بوزده از بوی کسی است . ملا تشبیهی (از آنندراج ).