بوج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بوج . [ ب َ ] (ع مص ) مانده شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). درمانده و رنجور شدن . (ناظم الاطباء). مانده شدن شتر. (از ذیل اقرب الموارد). ◄ سخت درخشیدن برق . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ذیل اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ بانگ کردن . ◄ رسیدن بلا و مصیبت . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ مغموم کردن . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) بانگ و صیحه . (ناظم الاطباء). صیاح . (ذیل اقرب الموارد).
بوج . [ ب َ / بُو ] (اِ) بوچ . تکبر. غرور. ◄ خودنمایی . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ کر و فر. (فرهنگ فارسی معین ). برای همه ٔ معانی رجوع به بوچ شود. ◄ درلهجه ای از لهجه های ماوراءالنهر، ظاهراً بمعنی بوس وبوسه و قبله است . (یادداشت بخط مؤلف ) : ای فلک بوج داده برکف پاج هیچ نیکی ز تو نداشته باج . سوزنی . ◄ در لهجه ٔ دیلمان، گندم نارسیده و سبز که ستول کنند. (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به بوچ شود.