بوجهل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بوجهل . [ ج َ ] (ع ص مرکب ) نادان و جاهل و دارای جهل . (ناظم الاطباء).
بوجهل . [ ج َ ] (اِخ ) ابوجهل : ولید و حارث و بوجهل و عقبه و شیبه کجاست آصف و کو ذوالخمار و کو عنتر. ناصرخسرو. چون عمر از عقل آمد سوی جان بوالحکم بوجهل شد در بحث آن . مولوی . گر بصورت آدمی انسان بُدی احمد و بوجهل خود یکسان بُدی احمد و بوجهل در بتخانه رفت زین شدن تا آن شدن فرقیست زفت . مولوی . اگر تو حکمت آموزی بدیوان محمد رو که بوجهل آن بود کو خود بدانش بوالحکم گردد. سعدی . رجوع به ابوجهل شود.