بوالعجبی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بوالعجبی . [ بُل ْ ع َ ج َ ] (حامص مرکب ) چیزهای عجیب و بدیع. هر چیز به شگفت آورنده . شعبده بازی . (ناظم الاطباء). تردستی . چشم بندی : از بوالعجبی گویی خون دل عاشق را در گوهراشک خود دلدار همی پوشد. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٥٠٠). قضا به بوالعجبی تا کی ات نماید لب به هفت مهره ٔزرین و حقه ٔ مینا. خاقانی . این بوالعجبی و چشم بندی در صنعت سامری ندیدم . سعدی . بوالعجبی های خیالت ببست چشم خردمندی و فرزانگی . سعدی . پری نهفته رخ و دیو در کرشمه ٔ ناز بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبی است . حافظ. رجوع به بلعجبی شود.