بوالعجب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بُ لْ عَ جَ) [ ع. ] (ص.) شگفت آور، شعبده، پر از شگفتی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بُ لْ عَ جَ) [ ع. ] (ص.) شگفت آور، شعبده، پر از شگفتی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بوالعجب . [ بُل ْ ع َ ج َ ] (ع ص مرکب ) غریب و عجیب . مسخره و مضحکه . شعبده باز. (ناظم الاطباء). پدر تعجب ؛ یعنی صاحب تعجب و مشعبد و بازیگر. (آنندراج ) (غیاث ). بازیگر. (شرفنامه ٔ منیری ). ابوالعجب : دعوی همی کند که نبی را خلیفتم در خلق این شگفت حدیثی ست بوالعجب . ناصرخسرو. بر من بیچاره گشت سال و ماه و روز و شب کار ما کردند بس نغز و عجب چون بوالعجب . ناصرخسرو. همه افاضل گیتی بدست من باشند بدان مثال که مهره بدست بوالعجبی . رشید وطواط. او چو درآمد ز در بانگ برآمد ز من کاینت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب . خاقانی . درد عشق تو بوالعجب دردیست که چو درمان کنم بتر گردد. خاقانی . شه بیت سرّ عشق که مطلوب جمله اوست بیتی است بوالعجب بطلب از سفینه ای . عطار. بوالعجب مرغی است جان عاشقان کز دو کونش می نیابد آشیان . عطار. بحث عقل و حس اثر دان یا سبب بحث جانی یا عجب یا بوالعجب . مولوی . چون که مکرت شد فنای مکر رب برگشایی یک کمینی بوالعجب . مولوی . صید از کمند اگر بجهدبوالعجب بود ورنی چو در کمند بمیرد عجیب نیست . سعدی . بوالعجب بود که نفسی بمرادی برسد فلک خیره کش از جور مگر بازآمد. سعدی . ز گردون نعره می آید که اینت بوالعجب کاری که سعدی آرزوی دوست برخوردار می بینم . سعدی . زیرکی را گفتم این احوال بین خندیدگفت صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی . حافظ. رجوع به بلعجب و ابوالعجب شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی