بوالحکم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بوالحکم . [ بُل ْ ح َ ک َ ] (اِخ ) قبل از انکار اسلام کنیت ابوجهل بود. چون اسلام را انکار کرد کنیت او ابوجهل مقرر کردند. (از آنندراج ) (از غیاث ) : دانی کاین قصه بود هم بگه بیوراسب هم بگه بخت نصر هم بگه بوالحکم . منوچهری . غبن بود گنج عرش خازن او اهرمن ظلم بود صدر عرش حاکم او بوالحکم . خاقانی . بوالحکم نامش بد و بوجهل شد ای بسا اهل از حسد نااهل شد. مولوی . آن زمان که بحث عقلی ساز بود این عمربا بوالحکم همراز بود چون عمر از عقل آمد سوی جان بوالحکم بوجهل شد در بحث آن . مولوی . اگر تو حکمت آموزی بدیوان محمد رو که بوجهل آن بود کو خود بدانش بوالحکم گردد. سعدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی