بو زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بو زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) بو آمدن از چیزی . و بنفسه، بمعنی بو دادن است . (از آنندراج ) : ای فاخته ز ناله زن آتش ببوستان کآن گل امید نیست که بوی وفا زند. امیرخسرو (از آنندراج ). ببزم شاه نرگس مست رفت و بو زند ترسم مگر کو خلق شاه هر دو عالم در دهان دارد. امیرخسرو (از آنندراج ). ♦ بو زدن زخم ؛ بوی بد پیدا کردن زخم و آن علامت بد است برای زخم . (آنندراج ) : گریه کردم داغ طعن دوستداران تازه شد از شکایت زخم شمشیر زبان بو میزند. اسیر (ازآنندراج ).