بهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهی . [ ب ِ ] (حامص ) نیکویی و خوبی . (برهان ) (غیاث ). خوشی و نیکویی و خوبی . (آنندراج ). خوبی . (انجمن آرا). نیکویی و خوبی . بهتری . (ناظم الاطباء). پهلوی «وهه » . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). بدین معنی مرکب است از «به » و «یای » مصدر. (آنندراج ) (از غیاث ) : بجای هر بهی پاداش نیکی بجای هر بدی بادآفراهی . دقیقی . ز بداصل چشم بهی داشتن بود خاک در دیده انباشتن . فردوسی . چو تاریک شد روزگار بهی از ایشان بهرمز رسید آگهی . فردوسی . بر فرخی و بر بهی گردد ترا شاهنشهی این بنده راکرمان دهی آن بنده را کرمانیه . منوچهری . بود دوری از بد ره بخردی بهی نیکی و دوری است از بدی . اسدی . نشاید بهی یافت بی رنج و بیم که بی رنج کس نارد از سنگ سیم . اسدی . نه دانندگان را ز دانش بهی است نه نزدیک کس دانشی را بهاست . ناصرخسرو. بر تو به امید بهی روز روز چرخ و زمان میشمرد سالیان . ناصرخسرو. با بهان رای زن ز بهر بهی کز دو عقل از عقیله ای برهی . سنایی . بفرمانبری کوش کآرد بهی که فرمانبری به ز فرماندهی . نظامی . بهر جا که روی آری از کوه و دشت بهی بادت از چرخ پیروز گشت . نظامی . بزرگیش بخشید و فرماندهی ز شاخ امیدش برآمد بهی . سعدی . بهی بایدت لطف کن کآن مهان ندیدندی از خود بتردر جهان . سعدی . ◄ ترقی . دولت . (غیاث ) : نشین با اهل علم ای دوست مادام که از دانش بهی یابی سرانجام . ◄ صحت و تندرستی . (غیاث ). بهبودی . (انجمن آرا). صحت و شفا و تندرستی . (ناظم الاطباء). بهبود. شفا. صحت . (فرهنگ فارسی معین ) : بادا رخ عدوی تو همچون بهی دژم روی تو باد همچو گل از شادی و بهی . رودکی . چه بندی دل اندر سرای سپنج که هرگز نداند بهی را ز رنج . فردوسی . تو دوری و از دوری تو سخت برنجم امیدبهی نیست چو زینگونه بود کار. فرخی . امید بهی در شهنشه ندید در اندازه ٔ کار او ره ندید. نظامی . بیمار چو اندکی بهی یافت ور شخص نزار فربهی یافت . نظامی . خاقانیا ز عارضه ٔ درد دل منال کز ناله هیچ درد نشان بهی ندید. خاقانی .
بهی . [ ب ِ ] (اِ مرکب ) به . آبی . (فرهنگ فارسی معین ). نام میوه ای است . (برهان ). نام میوه ٔ ولایتی که بهیدانه تخم او است و آن دو قسم است شیرین و ترش . شیرین معتدل رطب در درجه ٔ اول و ترش بارد در اول و یابس در دوم . (غیاث ) (آنندراج ). میوه ای است مشهور به به که آنرا آبی نیز گویند. (انجمن آرا). آبی بود که آنرا بتازی سفرجل خوانند. (اوبهی ). میوه ای که آنرا آبی و به و سفرجل نیز گویند. (ناظم الاطباء) : آنکه نشک آفرید و سرو بهی آنکه بید آفرید و نار و بهی . رودکی . خم وخنبه پر ز انده دل تهی زعفران و نرگس و بید و بهی . رودکی . شتروارها نار و سیب و بهی ز گل دسته ها کرده شاهنشهی . فردوسی . بخانه درون بود با یک رهی نهاده برش نار و سیب و بهی . فردوسی . مجلسی سازم با بربط و با چنگ و رباب با ترنج و بهی و نرگس و با نقل و کباب . منوچهری . ویشان را نیز همچو سیب و بهی را هستند افلاک شکل و رنگ همیدون . ناصرخسرو. نه غلیواژ ترا صید تذرو آرد و کبک نه سپیدار ترا بار بهی آرد و سیب . ناصرخسرو. پیش از آنکه خزان پیری گلنار رخسار پژمرده گرداند، انار بهی گردد و ارغوان شنبلید شود. (سندبادنامه ص ١٥٦). تا دل بغرور نفس شیطان ندهی کز شاخ بدی کس نخورد بار بهی . سعدی . شاخ خلافت همیشه نار دهد بار بام رفاقت همه بهی ثمر آورد. سلمان (از آنندراج ).
بهی . [ ب ِ ] (اِ مرکب ) کیش یزدان پرستان که آنرا دین بهی گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا). یزدان پرستی و دین بهی . دین یزدان پرستی . (ناظم الاطباء) : بیآموز آئین دین بهی که بی دین نه خوبست شاهنشهی . دقیقی . پذیرفت پاکیزه دین بهی نهان گشت بیدادی و بیرهی . فردوسی . زن و خواسته باید اندر میان چو دین بهی را نخواهی زیان . فردوسی .