بهین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهین . [ ب ِ ] (ص عالی ) بهترین . (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ) (رشیدی ) (ناظم الاطباء). نیکوترین چیز. (شرفنامه ). الانتقاء؛ بهین چیزی برگزیدن . (تاج المصادر بیهقی ) : بهین کار اندر جهان آن بود که ماننده ٔ کار یزدان بود. ابوشکور بلخی . بهین زنان در جهان آن بود کزو شوی همواره خندان بود. فردوسی . کرا جاه و چیز و جوانیش هست بهین شادی این جهانیش هست . اسدی . سپهبد بهین برگزید از میان ببخشید دیگر بر ایرانیان . اسدی . که کرد بهین کار جز بهین کس حلاج نبافد هگرزدیبا. ناصرخسرو. بنگر که بهین کار چیست آن کن تا شهره بباشی بدین و دنیا. ناصرخسرو. بدترین مرد اندر این عالم به بهین زنان دریغ بود. (سندبادنامه ). چون بهین مایه ات برفت از دست هرچه سود آیدت زیان پندار. خاقانی . دست بر سر زنی گرت گویم کان بهین عمر رفته باز پس آر. خاقانی . و مهین توانگران آن است که غم درویش خورد و بهین درویشان آن است که کم توانگر گیرد. (گلستان ). وضع دوران بنگر، ساغر عشرت برگیر که بهر حالتی این است بهین اوضاع . حافظ. ◄ انتخاب کرده شده و برگزیده ٔ هر چیز باشد. (برهان ). انتخاب شده و برگزیده ترین هر چیزی . (ناظم الاطباء). برگزیده . منتخب . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ توانگری یافتن . (برهان ) (شرفنامه ) (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) ایام هفته . (برهان ) (جهانگیری ) (رشیدی ) (ناظم الاطباء). رجوع به بهینه شود. ◄ حلاج و نداف . (برهان )(جهانگیری ) (رشیدی ) (ناظم الاطباء). رجوع به بهینه شود.