بهینه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهینه . [ ب ِ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ) گزیده و انتخاب شده . (انجمن آرا) (برهان ) (آنندراج ) (جهانگیری ). گزیده ترین و بهترین چیز. (ناظم الاطباء). ◄ (ص عالی ) بهترین . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). نیکوترین چیز. (شرفنامه ) : بهتر رهی بگیر که دوراه پیش تست سوی بهینه راه طلب کن یکی خفیر. ناصرخسرو. عشق است بتا، بهینه تر کیش مرا نوش است مرا ز عشق تو نیش بتا. سنایی . مردمان بدو فرقه شدند، الا من بهینه ٔ ایشان بود. (تفسیر ابوالفتوح ). و بهینه ٔ هرکس که او را رها کنم و آن علی بن ابیطالب . (تفسیر ابوالفتوح رازی ). بهینه چیز که آن کیمیای دولت تست ز همنشینی صهبا هبا شده ست هبا. خاقانی . ◄ (اِ) هفته . (آنندراج ) (انجمن آرا) (جهانگیری ) (برهان ) (ناظم الاطباء) : صاحبا صد بهینه و مه و سال بگذرد کز رهی نیاری یاد. شاکر بخاری (از آنندراج ). ◄ حلاج و نداف . (انجمن آرا) (آنندراج ) (برهان ) (ناظم الاطباء).