بهک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهک . [ ب ِ هََ ] (اِخ ) دهی از دهستان بخش باجگیران شهرستان قوچان . ٤٥٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).
بهک . [ ب َ هََ ] (اِ) نام مرضی و علتی است که پوست بدن آدمی سفیدشود و معرب آن بهق است . (برهان ) (از آنندراج ) (از فرهنگ فارسی معین ) (انجمن آرا) (جهانگیری ). نکته های سفید یا سیاه که بواسطه ٔ بلغم رقیق یا سودا بر پوست آدمی پیدا شود و بهق معرب آن و اول را بهق سفید و ثانی را بهق سیاه گویند و چون مطلق ذکر کنند قسم اول مراد باشد بواسطه ٔ شیوع آن . (رشیدی ). پیسی ظاهر پوست آدمی که «درد» نیز گویند. (ناظم الاطباء) : صد لعنت خدای بمروان و بر یزید کو داشت علت برص و زحمت بهک . کمال غیاث (از جهانگیری ). و رجوع به بهق شود.