بهمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهمی . [ ب َ ] (ق ) قدری و اندک . (آنندراج ).
بهمی . [ ب ُ ما ] (ع اِ) گیاهی است شبیه به نبات جو، بهماة، یکی یا واحد و جمع در وی یکسان است، و الف آن برای تأنیث، پس منون نشود. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).نباتی است شبیه به نبات جو و از آن کوتاه تر و باریکتر و خوشه ٔ آن شبیه به شیلم و منبتش مواقع سایه ناک است . (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). نصل . صُفار. دیو گندم .