بهم کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهم کردن . [ ب ِ هََ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پیوستن . جمع کردن . گرد کردن . فراهم آوردن : هر مال کز ولایت سلطان بهم کند بر لشکر و خزینه ٔ سلطان برد بکار. فرخی . به صره زر بهم کردم و به بدره درم همی روم که کنم خلق را از این آگاه . فرخی . چون بهم کردی بسیار بنفشه طبری باز برگرد و به بستان شو چون کبک دری . منوچهری . نکرد از بزرگان عالم جز او کسی علم و ملک سلیمان بهم . ناصرخسرو. بهم کرده کنیزی چند جماش غلام وقت خود کای خواجه خوش باش . نظامی . به گیتی هر کجا درد دلی بود بهم کردند و عشقش نام کردند. عراقی همدانی .