بهم افتادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهم افتادن . [ ب ِ هََ اُ دَ ] (مص مرکب ) با یکدیگر تلاقی کردن . بیکدیگر رسیدن : چهار کس را داد مردی یک درم هر یکی از شهری افتاده بهم . مولوی . ◄ کنایه از مردن . ◄ کنایه از پریشان شدن . (آنندراج ) : در بلخ چو پیری و جوانی بهم افتاد اسباب فراغت بهم افتاد جهان را. انوری (از آنندراج ).