بهلول
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بُ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- مرد خنده رو.<BR>۲- نیکوکار.<BR>۳- بزرگ طایفه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بُ) [ ع. ] (ص.) ۱- مرد خنده رو. ۲- نیکوکار. ۳- بزرگ طایفه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهلول . [ ب ُ ] (اِخ ) ابووهیب بهلول بن عمرو الصیرفی کوفی معروف به بهلول مجنون . وی در حدود ١٩٠ هَ .ق . درگذشت . وی از عقلاء مجانین خوانده شده و دارای کلام شیرین است و سخنان وی از نوادر خوانده شده است . (از معجم المطبوعات ). نام عارفی است مشهور. (غیاث ) (آنندراج ). نام مردی معروف . (منتهی الارب ) : چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی چو بگذشت برعارفی جنگجوی . سعدی . من ازکجا و نصیحت کنان بیهده گوی حکیم را نرسد کدخدایی بهلول . سعدی .
بهلول . [ ب ُ ] (ع ص، اِ) مرد خنده رو. (غیاث ). مرد خندان رو. (آنندراج ). نیکوروی . (مهذب الاسماء). بسیارخنده . (از اقرب الموارد). مرد بسیارخند. (منتهی الارب ). مرد بسیارخنده . (ناظم الاطباء). مرد خنده رو. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ پیشوای قوم که سردار باشد. (غیاث ). مهتر. (مهذب الاسماء). مهتر جامع هر گونه خیر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بزرگ طایفه . مهتر قوم . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ خوش منش . ج، بهالیل . (مهذب الاسماء). ◄ نیکوکار. (فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه