بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۲۸- آنچه خواهی، چون نمیگردد حصول
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آنچه خواهی، چون نمیگردد حصول هر چه باشد قسمتت، میکن قبول باش هم چون آسیا، شرطی منه از کرم، بستان درشت و نرم ده از کرم آمد حدیثی در میان ذکر خیری شد ز یار مهربان آنکه دارد معجزی در آستین در بلاغت، کلک او سحر مبین آیت لطف است و نیکی و کرم حرمت علم است و فرهنگ و قلم خود، جهانی بین، نشسته گوشهای حکمت از خوانش رباید، توشهای گنج فضل و دانش و آگاهی است او «بهاءالدین خرمشاهی» است «سالکی»، مشکی به کام خامه کن یک غزل تقدیم این علامه کن حال من خوش نیست بخبخ میرزا گو که دلخوش کیست بخبخ میرزا بیغم عشقی دراین دنیای وحش از چه باید زیست بخبخ میرزا در ازل، عهدی که با او بستهایم تا ابد باقیست بخبخ میرزا دل برای جان فشاندن بیقرار! صبر یار از چیست بخبخ میرزا عقل گوید: گر گریزی، رستهای عشق گوید: ایست بخبخ میرزا جام دل، از خون نخواهد شد تهی تا فلک ساقیست بخبخ میرزا مژده، کاندر امتحان عاشقی نمرهات شد بیست بخبخ میرزا شعر تو، چون طبع پر شورت بلند نثر تو، عالیست بخبخ میرزا ترجمانت بر کلام ایزدی تا ابد باقیست بخبخ میرزا آن کتاب ناب حافظ نامهات شرح شیداییست بخبخ میرزا