بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۱۴ - تا به آن روزی که دندان داشتی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا به آن روزی که دندان داشتی از نداری، حسرت نان داشتی سفرهات آنگاه بوی نان گرفت کاین فلک، آن نعمت دندان گرفت بر جهان و وعدههایش دل مبند وای بر تو، خواب غفلت تا به چند حاصل دنیا سراسر درد و رنج این خرابه، مار دارد جای گنج! هرکه را بینی ز دارا و ندار خون به دل دارد ز دست روزگار قرص نانی هست بر خوان جهان عدهای حسرت به دل بر گرد آن هر کسی امید آن دارد مگر سیر گردد زین غذای مختصر ماحضر اندک و گشنه بیشمار صحن این سفره محل کارزار این یکی با زور و آن یک با حیل بهر کسب لقمهای اندر جدل آنکه سهمی یافت، شد طماعتر چنگ و دندان زد که یابد بیشتر کس ز جوی این فلک، آبی نخورد یا در آن جو غرقه شد یا تشنه مرد هر که با نراد دنیا شرط بست مهرهاش از ششدر حیرت نرست