بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۰۷ - مقتدای مردمان، دیوان شدند
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مقتدای مردمان، دیوان شدند پس سلیمانان کجا پنهان شدند؟ پاسبان و دزد، در این روزگار همنشین و همصدا و یار غار گمرهان، در عالم اکنون رهبرند این شبانان، گله را خود میدرند راهشان را گر که میپویی، مپوی رسمشان را گر که میجویی، مجوی رهزنند و رهنمای کاروان هم غذای گرگ و غمخوار شبان این جهان، پر میشد از لبخند و سور گر برفتی از میان، قانون زور پای خود، بگذار اول در رکاب حرف حق، آنگه بزن بیاضطراب ظلم، از مظلوم مییابد حیات کرم را میپرورد در خود، نبات