بهرام سالکی | غزلیات | ۵ - کیمیا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم افتد اگر که خاک رهش توتیا کنیم روشن به چشم ما شود اسرار عاشقان گر در نماز عشق به او اقتدا کنیم ما با فلک قرار مودت گذاشتیم دیگر از آنچه رفته شکایت چرا کنیم؟ «سالک» کنون که دامن دلبر به دست ماست فرخنده طالعیست مبادا رها کنیم!