بهرام سالکی | اشعار نو | ۱۷ - انتظار
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صداقت من، ابزاریست، برای فریب دادن تو و شرافت و پیمان، جامهایست ناساز، بر قامت ما. شرف را باید، دوباره نوشت. عشق را باید، از نو سرود. انسان را باید زدود. انسان، تاولیست چرکین، بر چهره زمین. کابوسیست در نماد یک رویا و تهمتیست بر آفرینش. یک روز، بیوحشت از حضور بیترحم تزویر، دلهایمان را به یکدگر خواهیم سپرد سفره عاشقی را رنگی دیگر خواهیم بخشید و شادمانه خواهیم زیست. در انتظار بمان. آن روز، دور نیست. تابستان ۱۳۹۱